پنجشنبه 17 دیماه 1388 - از ایستگاه مترو شهر ری که خارج شدم چشمم به ماشین دودی افتاد . همان که داستانش را برایتان گفته بودم داستانش در لینک دست نوشته ها موجود است. کمی باهاش خوش و بش کردم و سپس به اتفاق یکی از دوستان سوار اتوبوسهای دولت آباد شدیم و راهی ابن بابویه.
درباره قبرستان ابن بابویه و مشاهیری که در آن آرمیده اند دروقتی دیگر به صورت جداگانه خواهم نوشت. یکی از این مشاهیر مرحوم جهان پهلوان تختی است که ما به جهت شرکت در مراسم چهل و دومین سالگردش به این مکان رفتیم. بزرگان و پیشکسوتان بنام کشتی ایران ، اهالی ورزش ، کشتی گیران فعلی ، پهلوانان و دوستداران همه به عشق جهان پهلوان و آئین فتوت و جوانمردیش آمده بودند.
بر مزارش فاتحه ای خواندیم و سپس در میان انبوه مشتاقانش به نظاره نشستیم هر آنچه را که همه از سر عشق بود و بس. با خانمی آشنا شدیم که 13 سال است به طور مستمر در این مراسم شرکت می کند . از 5 سالگی نام تختی در گوشش طنین انداز شده و از آن موقع تا به حال لحظه ای دست از تحقیق و پژوهش درباره جهان پهلوان بر نمی دارد. با مردی آشتا شدیم که 28 سال است هر جمعه بر سر مزار آزادمردی حاضر شده و اظهار ارادت می کند. با مرشدی آشنا شدیم که در کمال بزرگواری و متانت پذیرای ما در زورخانه تازه تاسیس جهان پهلوان تختی بود و با عشق و علاقه ای فراوان این زورخانه را پر نشاط وپرطراوت مدیریت می کرد. فضای زیبای زورخانه با عکسهای کشتی گیران و پهلوانان قدیم جلوه ای گرفته بود وصف ناپذیر.
با زوج جوانی آشنا شدیم که آنچه بر تن داشتند نشان از لباسهای سنتی این مرز و بوم داشت . کمی با آنها گپ زدیم و فهمیدیم که همواره این گونه لباس می پوشند و دوست دارند لباسی بپوشند که معرف ایرانی بودنشان باشد. در هر جا و مکانی.
بر سر مزار تعدادی از مشاهیر فاتحه ای خواندیم و با اندیشه ای ابن بابویه را ترک گفتیم که چه چیز باعث می شود تا پس از چهل و دو سال این همه عاشق در گرد هم جمع بیایند و یاد و خاطره عزیزی را زنده نگاه دارند . روحش شاد و امید که انسانیت و جوانمردیش سرمشقی باشد برای زندگی ما.